|
با تو نفس کشیدن پایان انتظاره...
|
||
|
|
||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی دوستان
نوشته های پیشین
|
واژه ی غریبی ست... واژه ای که روزها و شاید هم ماه هاست با آن خو گرفته ام انتظار...!!! هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من تا ابد خواهم ماند تنها در انتظار تو...
نوشته شده توسط لیلا در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 13:37 موضوع: | لینک ثابت
بدین افسونگری...وحشی نگاهی مزن بر چهره رنگ بی گناهی شرابی تو ...شراب زندگی بخش شبی مینوشمت خواهی...نخواهی
نوشته شده توسط لیلا در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 23:16 موضوع: | لینک ثابت
کاش می دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...! آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی آه وقتی که تو چشمانت...آن جام لبالب از جاندارو را سوی این تشنه ی جان سوخته میگردانی موج موسیقی عشق از دلم می گذرد روح گلرنگ شراب در تنم می گردد من در آن لحظه که چشم تو به من مینگرد برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه ی باد رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر اهتزاز ابدیت را می بینم پیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش میگفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...!!!
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 11:32 موضوع: | لینک ثابت شاید محال نیست...!
آنکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بفشاند: این سان که ذره های دل بی قرار من سر در کمند عشق تو...جان در هوای توست شاید محال نیست که بعد از هزار سال روزی غبار ما را آشفته پوی باد در دوردست دشتی از دیده ها نهان بر برگ ارغوانی... پیچیده با خزان... یا پای جویباری... چون اشک ما روان... پهلوی یکدیگر بنشاند ما را به یکدیگر برساند
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 13:14 موضوع: | لینک ثابت
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد پس چرا عاشق نباشم... پس چرا عاشق نباشم... من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر سرزده می آید و راه فراری نیست نیست پس چرا...پس چرا عاشق نباشم چرا...؟!!!
نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 8:54 موضوع: | لینک ثابت
ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم او به ظاهر گشت عاشق ما به معنی سوختیم
نوشته شده توسط لیلا در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 11:21 موضوع: | لینک ثابت
من زخم خورده ام ...اما نه...نمرده ام فقط لحظه ها رو با غم شمرده ام من زخم خورده ام...زخمی ز چشم تو جان داده ام ولی این بس که برده ام در لحظه شکست چیزی به من رسید دل نه عزیز دل... من سرسپرده ام سودای عاشقی درد کمی که نیست این رنج خوب را هر لحظه برده ام
نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 11:50 موضوع: | لینک ثابت
م مردن آن نیست که در خاک سیه دفن شوم مردن آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 11:56 موضوع: | لینک ثابت
گفته بودی که چرا محو تماشای منی و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی...!
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 21:8 موضوع: | لینک ثابت |
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
||